تبليغاتX
فرصتی برای بودن
جای برای دلتنگیها
 کمال این است و بس
 

گوهر خود را هويدا كن، كمال اين است و بس


خويش را در خويش پيدا كن، كمال اين است و بس


چند می‌گويی سخن از درد و عيب ديگران


خويش را اول مداوا كن، كمال اين است و بس


پند من بشنو بجز با نفس شوم بد سرشت


با همه عالم مدارا كن، كمال اين است و بس


چون بدست خويشتن بستی تو پای خويشتن


هم به دست خويشتن باز كن، كمال اين است و بس

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه یکم آبان 1388  |
 
 

واعظان کاین جلوه درمحراب و منبر می کنند

چون به خلوت می رونند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

گوئیا باور ندارند روز داوری

کاین همه قلب ودغل درکار داور می کنند

یارب این نودولتان را برخر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می کنند

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  |
 عاشورا

عاشورا ، حسین ، شهادت ، مظلومیت و ....

 

همه ساله ایام محرم که می شود اینگونه کلمات را به وفور می بینیم  می شنویم

 و اکثر اوقات بدون آنکه توجه آنچنانی به آنها بنمائیم  و اندکی در باب حقیقت آن تامل

 کنیم  تنها گوش خود را به شندیدن آن عادت می دهیم گویا که تکرار مکرارت

است و تنها برای یادآوری حادثه ای تلخ درگذشته تاریخ  می باشد .

گرچه تکرار است اما زیباترین و بکرترین تکرار است گویا با بیان آن هر لحظه، هر دم و

هر آن شیواترین معانی از آن سرچشمه می گیرد .

بارها شنیده ایم که بدنبال فلسفه واقعی قیام کربلا باشید اما باز هم بی تفاوت و

 شاید هم  آخرین حد معرفت  ما این باشد که هر گاه دچار مشکلی شدیم با ذکر نام

 حسین و ابوالفضل انتظار رفع آن مشکل را داشته باشیم و یا اینکه با شرکت در

مراسم هیأت محل مان گاهی از سردلتنگی خودمان و گاهی از سر سوزو طنین

 صدای مداح اشکی ازچشمانمان جاری شودبدون آنکه چیزی از حقیقت قیام    

حسین بن علی عایدمان شود

به قول دکتر علی شریعتی

« حسین (ع) بیشتراز آب تشنه لبیک بود،افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند »

 

آری حقیقت حسین را باید یافت با نگاهی تازه

 

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم دی 1387  |
 این گونه باشیم
 

این گونه باشیم

احساسات بر عقلمان علبه نکند

تحمل آرای دیگران را داشته باشیم

حداقل برای چهل سال آینده خود برنامه داشته باشیم

فرق هشت و هشت و یک دقیقه را بدانیم ( مدیریت زمان )

رنگهای شاد خلقت را در ظاهر خود پاس بداریم

با محاسبه حرف اضافه سخن گفت

قاعده مند فکر کرد

برای هر سوالی چندین جواب متفاوت قائل شد

عصبانیت خود را به تاخیر انداخت

شأن را بر قدرت مقدم شمرد

در رفتار قابل پیش بینی بود

دغدغه وفای به عهد مارا از خواب شب بیدار کند

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه هفتم آذر 1387  |
 تلنگر

تلنگر

 

مدتی پیش در المپیک سیاتل

9ورزشکار دومیدانی که هرکدام گرفتار نوعی عقب ماندگی

 جسمی یا روحی بودند،

بروی خط شروع مسابقه دو 100متر ایستادند .

با صدای سوت مسابقه شروع شد ...

هیچکس آنچنان دونده نبود اما هر نفرمیخواست که در مسابقه

شرکت کند و برنده باشد .

آنها در ردیفهای سه تای شروع به دویدن کردند ،

پسری پایش لغزید ، چند معلق زد و به زمین خورد و شروع به گریه کرد

هشت نفردیگر صدای گریه او را شنیدند

حرکت خود را کند کرده و از پشت سربه او نگاه کردن ...

ایستادند و به عقب برگشتند ... همگی ...

دختری که دچار سندرم دان (ناتوانی ذهنی ) بود درکنارش نشست ،

او رابغل کرد و پرسید :"بهترشدی ؟"

پس از آن نه نفر همگی دوشادوش یکدیگر تا خط پایان گام برداشتند .

تمام جمعیت روپا ایستاد و کف زدند ، این کف زدن تا مدت زیادی طول کشید

شاهدان این ماجرا هنوز درباره این موضوع صحبت می کنند .  چرا ؟؟؟

زیرا از اعماق درونمان می دانیم که

در زندگی چیزی مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد ،

مهمترین چیز ، کمک به دیگران برای برنده شدن است ،

حتی اگر به قیمت آهسته تر رفتن و تغییر در نتیجه مسابقه ای باشد که ما در

آن شرکت می کنیم .

اگر این پیام را با عزیزانمان در میان بگذاریم ،

شاید موفق شویم قلبمان را تغییر دهیم ، شاید هم قلب شخص دیگری را ...

 

« شعله یک  شمع با افروختن شمع دیگری خاموش نمی شود »

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه ششم آذر 1387  |
 ای همیشه خوب
 

ای همیشه خوب

 

ماهى هميشه تشنه ام
در زلال لطف بيكران تو
مى برد مرا بهر كجا كه ميل اوست
موج ديدگان مهربان تو

زير بال مرغكان خنده هات
زير آفتاب داغ بوسه هات
- اى زلال پاك - !
جرعه جرعه جرعه ميكشم ترا بكام خويش
تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو !

اى هميشه خوب !
اى هميشه آشنا !
هر طرف كه ميكنم نگاه
تا همه كرانه هاى دور
عطر و خنده و ترانه ميكند شنا
در ميان بازوان تو !

ماهى هميشه تشنه ام
اى زلال تابناك !
يك نفس اگر مرا بحال خود رها كنى
ماهى تو جان سپرده روى خاك !

فريدون مشيرى

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 نیایش
خدایا : " عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار "

خدایا : " به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف را ارزانی کن."

خدایا ! این کلام مقدس که بر رو سو الهام کردی بر من نیز

 بیاموز که : " من مخالف تو و عقیده تو هستم اما حاضرم به خاطر آزادی آن ،جانم را فدا کنم "

خدایا : " رشد عقلی و علمی مرا از فضیلت تعصب، احساس و اشراق محروم نساز "

خدایا : " مرا همواره آگاه و هوشیار دار ،تا پیش از شناخت

 درست و کامل کسی، یا فکری، مثبت یا منفی ،قضاوت نکنم."

خدایا : " جهل  آمیخته با خود خواهی ،و حسد مرا رایگان

ابزار قتاله ی دشمن، برای حمله به دوست، نساز. "

خدایا : " شهرت منی را که می خواهم باشم، قربانی منی که می خواهند باشم نکن."

                                             دکتر علی شریعتی.

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  |
 سوتک
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 و او یکریز و پی در پی

دم گرم خودش را بر گلویم سخت بفشارد

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من ، سکوت مرگبارم را

                                            دکتر علی شریعتی

|+| نوشته شده توسط محمد در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  |
  خوشبختی

                             خوشبختی

 

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت ...

 وقتی بچه دار شویم بهترخواهد شد و با بدنیا آمدن  بچه های بعدی زندگی بهتر و ....

هنگامیکه می بینیم که کودکانمان به توجه مداوم نیاز دارند خسته میشویم و میگویم بهتراست صبرکنیم تا بزرگ شوند ...

فرزندان ما به سن نوجوانی میرسند ، بازهم کلافه میشویم چون دایم باید با آنها سروکله بزنیم   به خودمیگویم :به طورحتم  به سنین بالاتر برسند خوشبخت خواهیم شد ...

باخود میگویم زندگی بهترخواهد شد زمانی که :

-        همسرمان رفتارش را عوض کند

-        یک ماشین شیک ترداشته باشم

-        بچه هایمان ازدواج کنند

-        به مرخصی برویم

-        و درنهایت بازنشسته شویم ....

حقیقت این است که برای خوشبختی هیچ زمانی بهتر از همین الان وجود دارد اگر الان نه پس کی ؟  زندگی همواره پر از چالش است

بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگریم که با وجود همه این مسایل شاد وخوشبخت زندگی کنیم .

خیالمان میرسد که زندگی ، همان زندگی دلخواه موقعی شروع میشود که:

 

-        موانعی که سر راه هستند کنار بروند

-        مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنیم حل شود

-        کاری که باید تمام کنیم

-        زمانی که باید برای کاری صرف کنیم و ...

بعد از آن زندگی لذت بخش خواهد بود .

بعد از این که همه اینها را تجربه کردیم تازه می فهمیم که :

زندگی همین چیزهای است که ما آنها راموانع می شناسیم

این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جاده ای بسوی خوشبختی وجود ندارد زیرا « خوشبختی»  خود همین جاده است

پس بیاید از هر لحظه لذت ببریم

برای آغاز زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم

در انتظارفارغ التحصیلی ، بازگشت به دانشگاه ، کاهش وزن ، ازدواج ، صبح شنبه ، پرداخت همه قسط ها و...

خوشبختی یک سفر است ، نه یک مقصد ، هیچ زمانی بهتراز همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد

زندگی کنید و از حال لذت ببرید

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  |
 کلام بزرگان
 

                                کلام بزرگان

« فقرسخترازنادانی وثروتی بالاتراز خرمندی وعبادتی والاترازتفکرنیست»      حضرت محمد (ص)

 

«سخن مثل داروست اندکش سود میرساند وزیادش کشنده است »

امام علی (ع)

 

«شریفترین دلها دلی است که اندیشه آزار کسان در آن نباشد »  زرتشت

 

«دستهایی که کمک میکنند مقدس تر ازلبهایی هستندکه دعا می کنند » کوروش کبیر

 

«من با زمان قرارهمزیستی مسالمت آمیزگذاشته ام که نه اومرتباَ مرا دنبال کند و نه من از او فرارکنم بالاخره روزی بهم خواهیم رسید »

ماریو لاگو

 

«هرگزدرمسیرپیموده شده گام برندارید  زیرا به همان جایی خواهد رسید که دیگران رسیده اند »  گراهام بل

 

« در عشق همیشه قطره ای از جنون هست و در جنون هم همیشه    قطره ای عقل »   فردریک نیچه

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و یکم تیر 1387  |
 زلال
 

بیایید خوب باشیم و زلال همچو رودخانه ،بیایید سایه ای بر رهگذران بیابان ها باشیم ، چشمه سار محبت باشیم ، در کویر بی محبتی ها بیایید باران باشیم ، بشوئیم غم ها و کینه ها را . بیایید ایزد منان را به خاطر این همه خوبی سپاس بگوئیم .

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  |
 
 سال 7030 ميترايي آريايي، 3746 زرتشتي، 2567 شاهنشاهي و 1387 خورشيدي. اگرچه پيامبر 1387سال پيش هجرت کردند ولي سرزمين آريايي من 5645 سال پيش از آن نوروز را جشن مي گرفت 2361 سال پيش از آن مردمان اين ديار، خداي را ستايش مي کردند و کوروش 1182 سال پيش از آن دوستي را در جهان گسترانيد. پيشينه سرزمين من بسي بيشتر از1387 سال مي باشد. بر سرزمين خود بباليد

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387  |
 ارزش
 

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدون در رسیدن به هدفت موفق بودی

اگر روزی تهدیدت کردن بدون در برابرت ناتوانند

اگه روزی خیانت دیدی بدون قیمتت خیلی بالاست

اگه روزی ترکت کردن بدون باتو بودن لیا قت میخواد

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه هفدهم فروردین 1387  |
 

جادوی سکوت

من سکوت خویش را گم کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم از تو پر آوازه بود

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در تا در آغوش تو راهی داشتم

پناهت برگ و بار من شکفت

تو مرا بردی به شهر یاد ها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ای مادر فریاد ها

گم شدم در این هیاهو گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بود از فریاد من

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه دوم فروردین 1387  |
 نیاز به درگاه بی نیاز
 

خدایا من گمشده دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری ، پس

 

ای خدایا هیچ می دانی که بزرگوار آن است که گمشده ای را به

 

 مقصد برساند ، تا ابد محتاج یاری تو ، رحمت تو ، توجه تو ،

 

 عشق تو ،گذشت تو ، عفو تو ، مهربانی تو ، و در یک کلام

 

محتاج توام

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  |
 زشت وزیبا

کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي

 

 شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت :

 

هر چه از دوست رسد نيکوست و نتيجه آن شد که

 

مي بيني  طوطي هميشه در قفس کلاغ هميشه آزاد

 

|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  |
 اندوه

گفتی چو خورشید میزنم سوی تو پر   

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر 

اندوه که خورشید شدی تنگ غروب 

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر      

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه سوم دی 1386  |
 مغایرتهای زمان ما
 
مغایرتهای زمان ما    
 
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی
 
 
بیشتر اما زمان کمتر 
 
 
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما
 
قدرت تشخیص کمتر داریم؛
 
 
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی
 
 کمتر
 
 
 
بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم، خیلی تند رانندگی
 
میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم، تا دیروقت بیدار میمانیم،
  
خیلی خسته از خواب برمی خیزیم،
 
 
خیلی کم مطالعه میکنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم و
 
 خیلی بندرت دعا میکنیم.
 
 چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است.
 
خیلی زیاد صحبت میکنیم، به اندازه کافی دوست نمیداریم و خیلی
 
زیاد دروغمیگوییم.
    
 
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛ تنها به زندگی
 
سالهای عمر را افزوده ایم ونه زندگی را به سالهای عمرمان
 
 
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
 
|+| نوشته شده توسط محمد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386  |
 
 

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

 

ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

 

دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا

 

گر چه عمری به دوست خطابش کردم

 

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

 

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

 

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

 

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

 

غرقه خون بود نمیمرد زحسرت فرهاد

 

خواندم افسانه شیرین و به خوابش کردم

 

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد

 

بر سر آتش عشق تو کبابش کردم

 

زندگی کردن من مردن تدریجی بود

 

آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

                              

                    فرخی یزدی

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 

آدم روي كنده درخت نوشت:


سيب


فرهادروي سنگ نوشت:


شيرين


كودك روي تخته نوشت:


سيب،شيرين است
................

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه بیست و هفتم مهر 1386  |
 

هر آن هنگام که نظاره کردم بر آسمان آبی و وسعت بیکرانش نمی دانم که چرا

احساس کردم در قفسی که ساخته ناثواب اندیشه کج فهم خودم می باشد اسیرم

که به اجبار در آن به سر می برم و بی اختیار تن به ماندن در این بیغوله

هزار جغد داده ام ؟

ودر عجبم که چرا در زیر این پهنای آبی وسیع باید سکوت کرد و اگر بخواهی

فریادی برآوری  همگان تو را  با دیده تحقیر می نگرند  و یا کوته بینانه

هر آنچه را که ناخوشایندشان باشد بی پروا  به آن  می تازند

چرا اینگونه شده  که آدمیان هر آنچه را تو بگویی باز همان خواهند شنید که خود

می خواهند ؟

 مهم نیست که دیگران چه می خواهند بشنوند  اینک وقت آن است که باید فریاد کرد  فریادی از نوع دگر :

فریادی از جنس کلام تازه 

|+| نوشته شده توسط محمد در شنبه بیست و یکم مهر 1386  |
 
جرم

جرم جغد چیست که اینگونه به شومی ونحسی شهره شده است ؟

جرم روباه چیست که مکاره لقب گرفته ؟

و جرم گرگ چیست که درنده خو می خوانندش ؟

و حسن ما چیست که خویش را اشرف مخلوقات می دانیم

به خود و اطرافمان اگر نگاه کنیم در خواهیم یافت که از گرگ درنده خوتر و از روباه مکارتریم

حال این القاب برازنده کیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه شانزدهم مهر 1386  |
 
امید

 

منِِِ امیدی را در خود

بارور ساخته ام

تارو پودش را با عشق تو پرداخته ام

مثل تابیدن مهری در دل

مثل جوشیدن شعری از جان

مثل بالیدن عطری در گل

جریان خواهم یافت

باز از ریشه به برگ

باز از بود به هست

باز از خاموشی تا فریاد

 

|+| نوشته شده توسط محمد در جمعه سیزدهم مهر 1386  |
 

گفتگو با خدا

 

خدا پرسيد: پس  تو مي خواهي  با من  گفتگو كني؟


من در پاسخ گفتم : اگر وقت  داريد


خدا  خنديد : وقت من بي نهايت است

 

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من  بپرسي؟

 

 

  

پرسيدم  : چه  چيز بشر شما را   سخت متعجب  مي سازد؟


خدا پاسخ داد : كودكيشان


اينكه آنها از كودكي شان  خسته مي  شوند عجله  دارند  كه بزرگ شوند


بعد دوباره پس از  مدتها آرزو مي كنند  كه كودك باشند

 

اينكه آنها سلامتي   خود  را  ا ز دست  مي  دهند تا پول به   دست آورند


و بعد پولشان را از دست  مي دهند

 

تا دوباره سلامتي  خود را به دست بياورند

 

اينكه با اضطراب به آينده مي  نگرند و  حال را فراموش  مي كنند


و بنابراين نه در  حال زندگي  مي  كنند و نه  در آينده

 

اينكه آنها به  گونه اي زندگي مي   كنند  كه گويي هرگز نمي  ميرند

 

و به  گونه اي  مي ميرند كه  گويي  هرگز زندگي  نكرده اند

 

 

دست هاي  خدا  دستانم را   گرفت

 

 براي مدتي   سكوت كرديم

 

 و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر

 

 مي  خواهي  كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟

 

 او گفت : بياموزند

 

كه آنها نمي  توانند كسي را وادار كنند  كه عاشقشان باشد

 

 همه كاري  كه مي  توانند بكنند اينست

 

كه اجازه دهند كه  خودشان دوست داشته باشند

 

 

بياموزند  كه  درست  نيست  كه  خودشان را با  ديگران  مقايسه  كنند


بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي  كشد

 

تا زخم هاي  عميقي   در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد  كنيم


اما  سالها طول مي  كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم


بياموزند  كه ثروتمند  كسي  نيست  كه بيشترين  ها را دارد


كسي  است كه به  كمترين ها نياز دارد

 

 بياموزند  كه انسانهايي  هستند  كه آنها را  دوست دارند


فقط  نمي دانند كه  چگونه احساساتشان را نشان دهند


بياموزند  كه  دو نفر  مي  توانند با هم به   يك  نقطه  نگاه  كنند

 

اما آن را متفاوت ببينند

 

 

 

بياموزند  كه  كافي  نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند


بلكه آنها  بايد خود را نيز ببخشند

 

من با خضوع   گفتم : از شما به  خاطر  اين گفتگو متشكرم


آيا  چيز   ديگري هست كه دوست  داريد فرزندانتان بدانند؟

 

 خداوند لبخند  زد  و  گفت


فقط اينكه  بدانند من اينجا هستم
هميشه

|+| نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه یازدهم مهر 1386  |
 

    کوچ

 

هنگامه کوچیدیدن فرا رسیده و هنوز در باورمان نیست که زمان  زمان  رفتن است

 

 کوچیدن از آنچه هستیم به آنچه باید باشیم 

 

کوچیدن از آنچه که برای ما ساخته اند به آنچه که خود باید ساخت

 

کوچیدن به دیاری که درآن خویشتن خویش را باور کنیم و                        

 

 رستنی دگر از نو آغاز کنیم

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در دوشنبه نهم مهر 1386  |
 
گاهی وقتا لازمه که حرفامونو به کسی نگیم و فقط اونارو یه جا

بنویسم واسه همین این وبلاگو راه انداختم تا حرفای که نمیتونم

بگم اینجا یاداشت کنم و ...

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه پنجم مهر 1386  |
 
 
بالا